جوابای این پیر مرد باعث شد که اون مطلب تو ذهنم بمونه...
اصولا در جواب میگن تغذیه مناسب و ورزش راز زیاد شدن عمر ما بوده...
درست هم میگن...
اما اون آقا چیزی گفت که من تا به حال نشنیده بودم...
گفت دو چیز باعث زیاد شدن عمر من میشن:
۱) ازدواج نکردن:اون آقا می گفت دعواهای زن و مرد باعث ناراحت شدن و افسردگی انسان و در نتیجه کم شدن طول عمر آدم میشه... من تا به حال عاشق نشدم....
۲) بی سواد موندن:می گفت اگه انسان اطلاعات زیادی در زندگی نداشته باشه کم تر ناراحت یا عصبانی میشه پس من درس هم نخوندم...
شما حاضرید حتی یک سال اینجوری بیشتر زنده بمونید؟؟؟
خب اگه حاضرید می تونید اینجوری سال های زیادی رو زندگی کنید(خوش بگذره...)
من متوجه این موضوع شدم که این قانون فقط برای آدما صدق نمی کنه...بلکه قانونش بر حیوانات هم حاکمه...
توی باغ وحش(اصفهان باغ وحش نداره بهتره بگم یه جا که توی چندتا قفس چندتا حیوون نگه داشته بودند)وقتی داشتم قفس شیرو نگاه می کردم نوشته ای رو کنارش دیدم که منو یاد همین موضوع انداخت اونجا نوشته بود:
طول عمر:۱۸ سال ولی در باغ وحش ۳۵ سال...
طبیعت شیر اینه که بجنگه و بکشه خب معلومه که از همین کارا هم لذت می بره... حالا تو باغ وحش نمی تونه بجنگه در نتیجه عمرش دو برابر میشه...
خوش به حال شاپرکا که از اون عمر کوتاهشون نهایت استفاده رو می برند
خبرا که به گوشتون رسیده...دادن نتایج و قبول شدن همه دوستان(دلم برای یه نفر سوخت اون دوست دوره ابداییم بود از هم جدا شدیم مرحله اولو قبول شد ولی مرحله دوم خبری از اسمش نبود)
خب جایزه های قبولی هم که همیشه در حال نقشه کشی براش بودیم الان دیگه در حال خریدنشون هستیم(موبایل،لب تاب،ام پی فور و...)مبارکتون باشه
بچه های خر خونی مثل...هم که دارن از الان برای سال جدید می خونند(من نمی دونم شما آخرش به چی می رسید)
حالا دیگه از اینا بگذریم این چند روزه سه تا چیز بودند که باید ازشون می گذشتم:
۱-گفته بودند به بچه هایی که در ضمینه ورزشی فعال بودند و اخلاقشون طوری بود که مربی ها ازشون راضی بودند جایزه میدند(سه روز رفتن به همدان با دوستان)
۲-راضی کردن پدر مادر قبل از رفتن به اردو واقعا کار سختیه.
۳-زبانم به شدت بد شده بود و معلممونم میخواست امتحان پایان ترم بگیره.
خلاصه این که از سه خان رستم گذشتم و الان تقریبا بی کارم.
لازم به ذکره که من روز پدرو به پدرای گل تبریک نگفتم حالا با یه هفته دیر و زود که طوری نمیشه پدرا روزتون مبارک(تبریکای ویژه قبلا به پدرایی که می شناختم دادم دیگه نیازی به گفتن شون نیست)
و تولد جی کی رولینگم که با ۴ روزتاخیر از طرف من به طرفدارانش گفته میشه رو بپذیرید...
این پست یه نمونه کامل از یه پست کاملا بی محتوا و قدیمیه که خواهشا از من بپذیریدش تا بعدا به مطالب پستام یه ذره رسیدگی کنم و بهشون محتوا بدم
موفق باشید...
اومده و من همچنان در انتظار ترجمه ویدام...
وقتی کلاس اول راهنمایی بودم بهار(بهترین دوست من)کتاب هری پاترو سنگ جادو رو بم داد و این کتاب سومین رمانی میشد که من در عمرم خونده بودم(خب راستش اون موقع هیچ علاقه ای به خوندن نداشتم)منم با کلی غرغر که کتاب مزخرفیه ازش گرفتم اما نمیدونم کتابش چی داشت که سه روزه تمومش کردم.یادمه اون موقع یه اردو داشتیم که من به خاطر اینکه کتاب بعدیشو میخواستم بخونم به اردو هم نرفتم،مامانم فکر میکرد چون من این کتابارو از بهار گرفتم سختمه که زیاد تو دستم باشه در نتیجه برام کل جلداشو گرفت(آخ که اون روز چه ذوقی کردم)بعداز اون سرعت من در خوندن کتابا بیشتر و بیشتر شدتا اینکه یه هو توقف کردمو منتظر کتاب شیش موندم توی این توقف با خیلی از نویسنده ها آشنا شدم(گابریل،پائولو،یاستین،دنیل استیل،دارن شان،ماکسیم،معدب پور،انتظاری و خیلی های دیگه)
هری یه شروع بود تا من به نت بیام و با یه دنیای دیگه آشنا شم،هری یه شروع بود که به من یاد داد تو این دنیا چیزایی زیادی وجود داره و اگر من اینا رو نمیبینم به خاطر دیوار بزرگ و محکمیه که دور خودم درست کردم و کمکم کرد که دیوارو خراب کنم...البته نه با داستانش اون یه قدم بود که منو حل داد برم جلو و من بعد از گذاشتن اولین قدمم خودم بقیشو رفتم...
نمیدونم چجوری میشه از رولینگ تشکر کرد شاید اون یه فرشته بود که در شکل رولینگ اومد سراغم به من مزه شیرین نوشتنو چشوند و منو عاشق خودش کرد.
جوآنو دوست دارم نه به خاطر کتابش که کتابای قشنگ تر از اون تو دنیا زیاده فقط و فقط به خاطر این که شروع من بود.
اگه رولینگ نبود من هیچ وقت موفق به شناخت بهترین دوستانی که الان دارم نمیشدم...
شاید برای همین باشه که برای من بعد از گذشت ۳ سال بهترینو زیباترین کتاب هری پاتر و بهترین نویسنده رولینگه...چون اون حولم داد تا همراه با جریان زندگی جلو برم و از راکت بودن در بیام.
شاید اگه رولینگ نبود کسی مثل پائولو میومدو حلم میداد ولی حالا که رولینگ با هری پاترش این کارو کرد من هیچ وقت از یاد نمی برمش.
به تمام دوستانی که الان دارند این پستو میخونند(می دونم یکی تونم نخوندین)پیشنهاد میکنم حتما کتاباشو بخونند تا شاید تونست کاری هم برای شما کنه.
نمیدونم تا حالا براتون اتفاق افتاده یا نه یه موضوع که هیچ ربطی به من نداره الان میشه گفت دارم توش غرق می شم من پشت این کامپیوتر نشستمو با صدها نفر ارتباط برقرار کردم.همینجا بود که با خیلی چزا آشنا شدم و خیلی چیزا رو فهمیدم اما هنوز یه عادتو دارم عادتی که داره منو بیچاره می کنه.
الان در حال حاضر نمی تونم به هیچ احدی اعتماد کنم...
آخه چطور ممکنه وبلاگی که فقط دوتا خواننده داره دست کسی بیفته که تمام فکرتو تو برات مثل یه علامت سوال بکنه؟
نمی تونم اینجوری پیش برم...
من تو نت شاهد هزارن دروغ بودم ولی این یکی...
نمی دونم کی هستی فقط اومدم بت بگم دیگه تمومش کن...
منم نمی دونستم اما بد نیست بدونیم...
وقتی عقاب به دنیا میاد پدر و مادرش براش یه لونه جدید درست می کنند و اونو تنها به حال خودش می زارند،اما جناب پدر تمام وقتشو میزاره که از اون بالا به طوری که بچه متوجه نشه ازش مراقبت کنه۰بعد از یه مدت خانم مادر میاند پیش بچه و یه راست خونشو خراب میکنند...بچه هم به ناچار میره پیش مادر...مادر گرامی بچه رو میگیرندو پرواز می کنند و بچه رو با خودشون به اوج می برند و بعد،رهاش میکنند...یه سقوط همراه با ترس و تعجب بچه عقاب...ولی سرعت پرواز خانم مادر بیشتر از سرعت سقوط بچس.درست و قتی بچه می خواد بیفته مادر میگرش و دوباره اونو با خودش به اوج می بره...و این کارو اونقدر انجام می ده تا بچه متوجه بشه چیزی به اسم بال داره و از اون میتونه برای بالا رفتن استفاده کنه...
یه مسیحی در حال گفتن این حرفا بود اون می گفت خدا هم می خواد به ما پرواز کردنو یاد بده اون اول،وقتی بچه بودیم مثل پدر مراقبمون بود و بعد مثل یه مادر سعی در این داشت که به ما پروازو یاد بده،حالا جدا از مسحی بودن اون آقا و جدا از هر دینی که شما دارید...تاحالا براتون پیش اومده که نیروی برتری شما رو به اوج برسونه و بعد همه چیز شما رو خراب کنه؟آره پیش اومده...نمیدونم چندبار و به چه شکل... من فقط می خواستم بگم بد نیست ما هم بالامونو باز کنیم...
سلام
الان تازه از امتحان مرحله دومم برگشتم.و یه حس شادی دارم که خیلی وقته حسش نکرده بودم الان که دارم آپ می کنم عذاب وجدان ندارم که تو این ساعت می تونستم چندتا تست دیگه بزنم...خیلی وقت بود که کتاب داستانمو کنار گذاشته بودم و حالا دوباره می تونم بخونمشون خیلی وقت بود که می خواستم چیزیو بخونم که لازم نباشه کلمه به کلمشو حفظ کنم...خیلی وقت بود که می خواستم ساعت ها فکر کنم و بنویسم اما نه درباره موضوع درسی...خیلی وقت بود که می خواستم آزاد باشم و از چنگ درسا فرار کنم...
احساس رهایی وآزادی می کنم...نمی دونید چه حس قشنگیه...
امتحان به معنای واقعی کلمه سخت بود و سوالا واقعا مزخرف بودند همه مثل هم بد داده بودیم اما همه چهره ها خندون بود انگار همه حس منو داشتند اینکه دیگه تا مهر ماه لازم نیست برای نمره و قبولی درس بخونند...
میدونم از سه ماه تابستون فقط ۲ ماه و ۱۰ روزش مونده ولی بازم تابستونه میشه ازش استفاده کرد نه؟
این چند روزه آپام اصلا جالب نبوده قول میدم پستای بعدیم به ماجراهای قشنگ تری جزدرس و مدرسه اشاره کنم.
امروز میخواستم برای بی محتوا نشدن و تکراری نشدن پستم یکی از داستانامو که حدود یه ماه پیش (۵ روز بعد از تموم شدن امتحانای ترم)نوشتمو تو ادامه مطلب بزارم خوشحال میشم نظرتونو در بارش بگید.
این داستانو دقیقا وقتی نوشتم که حال و حوصله هیچ چیز و هیچ کسو نداشتم و به شدت رفته بودم تو خودم اما اگه داستان یه دوستو که قبل از عید نوشته بود نخونده بود شاید هیچ وقت به فکر نوشتن این نمی شدم،من از اون دوست نهایت تشکرو دارم.
ای کاش میتتوانستم ذره ای از محبت ها و خوبی های تو را وصف کنم...
مادرم کاش واژه ای را درمیافتم که توصیف گر عشق من به تو بود...
نمی دانم تو را چه بخوانم گر فرشته ات نامم ترسم از این است که کم گویم...
می خواهم بدانی با تمام وجود و از صمیم قلب دوستت می دارم...
روزت مبارک
آقای حسینی(معلم ریاضیمون)میگه وقتی یه سکه رو یه بار بندازیم امکان این که شیر بیاد یا خط پنجاه درصده حالا اگه دفعه دوم برش داریم و بندازیم بازم همون پنجاه درصده پس اگه یه بار توی کاری موفق شدید بدونید قرار نیست دفعه دوم حتما هم موفق شید بازم بستگی به تلاشتون داره امیدوارم این بارم بتونم موفق شم.
نمی خوام الان وبلاگو با این فکرا پر کنم...
راستی چند روز دیگه روز مادره و من هنوز هیچ کاری نکردم جز غر زدن. حتی هنوز به این فکر نکردم که چی بگیرم به نظرتون چی بگیرم بهتره؟؟؟
کاش میشد از تار و پود زمان یه ذره جلوترو نگاه کنیم یا برگردیم به عقب و چندتا کار نکرده رو انجام بدیم اما زمان داره میگذره با اون صدای تیک تاکش...
تیک تاک تیک تاک داره میگذره ولی آیا برای همه یه جور میگذره؟ یا ما باید خودمون تار و پودهاشو بسازیم آینده از گذشته ما درست میشه و حال ما تا چند لحظه دیگه گذشته ما رو میسازه و این تنها قسمتی از زمانه که در دست خودمونه
تا حالا شده از کاری که در گذشته کردی پشیمون شی؟ببینم یه ثانیه پیش چه کار میکردی؟ داشتی کلمه قبلی حرفهای بی سر و ته منو میخوندی نه؟ حالا یه دقیقه پیش چه کار میکردی؟ یه ساعت پیش چی؟ یه روز قبل چی؟.....یه سال پیش چی؟ یادت نیومد؟ خب عیبی نداره مگه اصلا مهمه؟ یا اصلا به من چه که تو چی کار میکردی
اما...
یه سوال...
به نظرت کارات تو این مدت عامل اصلی اتفاق های جدید در آینده نیست؟
این همه حرفو زدم تا به این نکته برسید یه ذره در کاراتون تو گذشته که نمیشه ولی در حالتون دقت کنید ما تو این تار و پودا گیر کردیم و این تنها کاریه که میتونیم انجام بدیم
امروز داشتم با دوستم حرف میزدم ببینید چقدر تفاوت بین ماست من دارم میگم قبول میشم یا نه اون داره میگه نفر چندم میشم اول یا دوم...تفاوتی که بین من و اونه فقط به خاطر کارایی هست که در گذشته انجام دادیم و فقط به خاطر هدفیه که از قبل تعین کردیم
من میگم موفقیت برای هر کسی به میزان انتظاریه که از خودش داره مثلا قبولی در سمپاد برای من موفقیته اما برای یکی دیگه نفر اول شدن موفقیته... حالا چرا ما از خودمون نخوایم که بهترین باشیم و چرا بهترین نشیم؟
هوش ما از خیلی ها که الان به بهترین درجات رسیدند بیشتره ولی خوب انتظاری که از خودمون داریم کمتره
الان گذشتمونو از دست دادیم ولی حالو که داریم پس از الان شروع کنید چرا شما بهترین نباشید ؟
امروز از دست خودم عصبانی شدم که چرا بیشتر تلاش نکردم ولی الان می خوام تلاش کنم می خوام از خودم بخوام که بهترین باشم ...و امیدوارم شما هم بتونید از بهترین ها شید
راستی میگن امروز نتایجو میدن بازم برام دعا کنید
در حال حاضر نمیخوام بیشتر از این بنویسم خیلی کار دارم که باید انجام بدم امیدوارم تعطیلات به شما خوش بگذره
راستی وقت کردید برام دعا کنید قبول شم